من همان نایم که گر خوش بشنوی
شرح دردم با تو گوید مثنوی
با لب دمساز خود جفت آمدم
گفتنی، بشنو که در گفت آمدم
من همان جامم که گفت آن غمگسار
با دل خونین لب خندان بیار
من خمش کردم خروش چنگ را
گرچه صد زخم است این دلتنگ را
من همان عشقم که در فرهاد بود
او نمیدانست و خود را میستود
من همی کندم نه تیشه، کوه را
عشق شیرین میکند اندوه را
در رخ لیلی نمودم خویش را
سوختم مجنون خام اندیش را
میگریست او در دلش با درد دوست
او گمان میکرد اشک چشم اوست
گر جهان از عشق، سرگشته است و مست
جان مست عشق بر من عاشق است
ناز اینجا مینهد روی نیاز
گر دلی داری بیا اینجا بباز
ه.ا.سايه (هوشنگ ابتهاج)
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 12:45  توسط یاشار محمدی وافق
|
من سه تاري دارم از ايام دور
زادگاهش بستر باغ بلور
شب كه قلبم را نظافت مي كنم
سوره اي با آن تلاوت مي كنم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 10:56  توسط یاشار محمدی وافق
|
مرغ در بالا و زير آن سايه اش / مي دود بر خاك پران مرغ وش
ابلهي صياد آن سايه شود / مي دود چندان كه بي مايه شود
بي خبر كان عكس آن مرغ هواست / بي خبر كه اصل آن سايه كجاست؟!
تير اندازد به سوي سايه او / تركشش خالي شود از جست و جو
تركش عمرش تهي شد عمر رفت / از دويدن در شكار سايه تفت.
مولوي
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 19:23  توسط یاشار محمدی وافق
|
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 14:46  توسط یاشار محمدی وافق
|
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 11:51  توسط یاشار محمدی وافق
|
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 10:49  توسط یاشار محمدی وافق
|